دل نوشته های دوعاشق
ترک کردی مرا رفتی...! ومن مانند مجنونی آواره پشت همان پنجره ای که روزی وعده گاه دیدار من وتو بود نشسته ام... و به جای تو خودم را درآغوش گرفته ام اشک پهنای صورتم را تر میکند... این کار همیشگی من است در نبودنت! تو نیستی تا اشکهایم را ببینی.این دردی است که آرامش را از قلبم دور کرده است... تو نیستی تا شاهد این تنهایی باشی...
مرا درآغوش بگیری و بگویی بی خیال تمام گذشته ها
میخواهم دوباره مال من باشی... دوست ندارم بگوینداشتباه از تو بود.شاید دلیل این جدایی ما نبودیم... بهتر است بگویند اشتباه از تلخی روزگار بود... حسادت دنیا را تا به حال ندیده بودیم که دیدیم!!! نمیتوانم چشمهایم را روی هم بگذارم میترسم بیایی و در رویا دستهایم را بگیری ومن دوباره هوایی شوم ودلتنگی ام بیشتر شود...! خدایا.............................................!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حال مرا میدانی... یعنی نمیشود یک لحظه درد دلم درمان شود؟! امان از این جدایی...امان از این همه تنهایی که هوای مرا ندارد... با این همه بی تابی بی تو نفس کشیدن چه سودی برایم دارد؟!
| قالب وبلاگ :: :: كدهای جاوا |
درباره سايت
منوی سايت
نويسنده سايت
آرشيو سايت
پيوندهای سايت
طراح قالب
امكانات سايت